ببین..... به نظر من ...... راستش...... اگه نظر منو بخوای....... من فک می کنم ...این صفحات آخر مجله موفقیت که واسه متولدین هر ماه چند خطیو نوشته ، جریانش اینطوری باشه که: جناب آقای خدا، خودش، میاد و می شینه تو دفتر مجله ، یه دستشو می زاره زیر چونش ،با اون دستش تند تند اون چند خطو می نویسه ، بعدم پا می شه و فلنگو می بنده و می ره... .... آره ، دقیقا همینیه که من می گم ....باور نداری از خودش بپرس.
هانس در تعطیلات سال گذشته :تا وقتی تو پات رو از رو دمم ورنداری من چه جوری دمم رو از روی چشت که با کلت افتاده رو شیکمم وردارم که سنگینیه شیکمم روی انگشتای ظریف دستت نیافته ؟
اینکه تو نباید مطلقا پاتو از گیلیمت درازتر کنی غلطه ، خوب از کجا معلوم همون جایی که گیلیم تو تموم می شه ماله یکی دیگه شروع می شه .اومدو زدو تو اولیش بودی به نام خودت ثبت شد.
هانس با خود گفت به راستی من یک غولم چرا این را تا به حال نفهمیده بودم!همچنانکه لبخندی بر لبانش نقش می بست به آرامی شروع به زمزمه کردن استدلالش کرد:
وعد ه های غذایی ام طولانی اند پنج روز میلم به غذا نمی کشد و بعد یک روز غذاخوردنه مدام سیرم نمی کند یکم شبیه شتر
روزهایم بلند شده دو هفته نمی خوابم و بعد یک هفته می خوابم یک هفته می خوابم و یک هفته به زور ... هم خوابم نمی برد شبیه یک خرس
موجودی که بعده ده تا عطسه بی وقفه نفسی بکشد و بعد ده تای دیگر ،ماله خوبی واسه غول شدنه!اوهوم.
اینکه وقتی موضوعی به خنده اش آورد نتواند جلوی خنده را بگیرد و خنده هم نتواند جلوی او را بگیرد و همینطور برن تا زمین بخورن .....اوه این دیگه حتما خودشه !
و هزار دلیله دیگر که آنها را خیلی آروم زمزمه کرد و باز لبخندی .که در نهایت کشیده شدنه لبش با برخورد دندان سوم محکم رویش متوقف شد آنطور که مخصوصه خود هانس بود و نمی تونستی بفهمی که داره لبخند می زنه یا لبخنده اضافه و بیجاش رو پاک می کنه.
ته دلم سوالی می پرسم و بعد
خودم به خودم جواب می دهم
گیرم که عسلی یا آبی رنگ ، خاکستر گون یا سبز فام ، قهوه ای روشن یا تیره
چه فرقی می کند ؟
دنیا پشت پنچره چشمهایمان
در هر حال یک رنگ است.
حنای چشم های ما به هر رنگی که باشد ، باز بی رنگ است.
***
دیدنی ها را با دو چشم می بینیم
بی خیال می شوم که من چشم سوم پشت سر را هم تا حدودی دوست می دارم ، که ....که باز هم بی خیال.
اما تا به حال فکر کرده ای که برای دیدنه یک خواب و یا هفت هشت دقیقه رویا یا یک جرعه خیال به چند چشم قانع ایم ؟ یا با چند چشم می بینیم؟
این را نیز سر دلم پرسیدم.
لابد باید خوب بدانی که آدم ها هر گاه چیزی سر دلشان گیر کند رودل می کنند ؟
***
به همان اندازه که دنیا ،وقایع و حوادث ، اشخاص و اشیاء می توانند به نظر زیبا ، ساده ، اعجاب آمیز ، دوست داشتنی ، تحسین برانگیز ، و .... آیند نیز می توانند زشت ، پیچیده ، مسخره ، غیر قابل تحمل ، پیش پا افتاده و ..... بیان.(در شرایط یکسان آزمایشگاهی که هیچ پیشرفت و توسعه و تغییری صورت نگیرد، البته)
ــ فکر می کنم امروز متنوع ترین و غیر مترقبه ترین :O روز زندگیم بوده :)
آسمون برق می زد
خدا رو دیونه می کرد.
کفتری روی درخت پیر نار
شایدم اون بالا بالا بالاها
وسط درختای چنار
لونه می کرد.
کفتره کاکلی سفیده ما
نوکش از رنگه حنا
تو یکی از روزا ی خدا
بال و پرش شیکسته بود.
نه فک کنی
وقتی آسمون تو گوشش گف شبه
وقتی که
خوابیده بود
حواسش نبود
دورو برش رو خوب که نه
یه کمی فقط کمی کمتر پاییده بود
توی خواب افتاده بود.
نه اینا نیس به خدا.
می گی خوابای پریشون دیده بود؟
نه عزیزه دلکم.
کفتره پریده بود؟ توی راه تیره بلنده برقو ندیده بود؟
خوردش و بال و پرش شکسته بود.
نه بابا کفتره با احتیاط از خیابون گذر میکرد.
می دونی چیه؟
فک می کنم
توی اون روز خدا
یه شیطون بد ، با یه هیبته سیاه
رفت تو مخه یک پسره
پسره کوچیک و بی گناه
زد به سرش فکرای بد، فکر تباه.
پسرم که بیخبر از همه جا
بی خبر از دوز و کلک یا به سررفتنه کلا.
به پسر گفت که بگیر این سنگ و
آره داشته باش تو این آهنگ و
من می گم یک و دو و سه
سه که شد هدف بگیر این کلاغ بد رنگ و .
پسرک چشم دلش تنگ شده بود
تنگ تر کرد چشم سرو ، نشونه رفت
صدای بلنده سه ، حالا هدف.
آره آره همینه که کفتره بال و پرش شیکسته بود.
نه قشنگم ،گلکم.این همه نبود و نیس.
این دیگه آخرشه
چرا زوتر به خیالم نرسید؟
کفتره
کفتره اسیییییر شد
اسیر یه غوله بی شاخ و دم
که نونش از تنه درخت بود نه آرده گندم.
زشت و پلید و بی رحم
تنش پر از کهیر و زخم.
بدو ،بیا ، بزن ، بگیر ، بزار ، ببر ، بخر ، بشور ، بساب
غروب که شد نامه ها رو ببر بده به صاحباش.
یواش یواش؟
نه تندو تند و تندتر
به من چه خوب. جونت درآد.
کبوتره
زیر باااااااارای بزرگ
خیلی نحیفو خسته شد
طفلی یه روز تو اوج کار
بال و پرش شکسته شد.
نه صحبته این حرفا و حدیثا نیس.
.
.
هان چی شده ؟
خسته شدی از این سوال؟ از این جواب؟
خوب باشه هر چی تو بگی،
خوب باشه هر چی تو بخوای.
من می گم و تو کن حساب.
یه روز خوب آ فتابی
تازه ببین
دنبالشم یه شبه سراااااسر مهتابی
که پره نور و شور بود.
قبلش بساطه شادی و سرور بود.
توی دله شب کبوتره
عاشقه عاشقا شدش
عاشق تر از خدا شدش.
می دونی گلم عشق چیه؟
وقتی دو تا قلب با هم دیگه جمع بشن
علامته جمع که یادته؟
حاصلجمع به جای دو
یک، یکه، یکه تاز بشه
نازتر از تنه گله طناز بشه
سرما و گرما ندونه
مدام آواز بخونه
توی بلوره برفا.....حرارته!
تو نداری و فقر......غذات بشه!
به این می گن عشق کوچولو!
عششششقه که آباد می کنه
گلا رو دلشاد می کنه
غنچه ها رو وا می کنه
کفترا رو دون می ریزه
اگه یه کم کمتر بشه تو کاسه ها خون می ریزه.
توی دله شب
کبوتره به اون یکی کبوتره:
عاشق شدم
عاشقه بق بقوی تو
عاشق انشای توام
عاشق املای توام
خلاصش این:
که من خاطرخواه توام.
بی حیله و نیرنگ و ریام ،
همه می گن:صادق و شفاف و پر جلام.
بیا اینم پروندم
می شی اسیرو دربندم؟
اون یکی کبوتره:
با صدتا عشوه و ادا
نه و نه و نه
اصصصصن ازت خوشم نمیا.
با هزارتا دروغه هفت سر
کردش اونو خون به جگر.
دنیا تو چشاش تار شد
کبوتره بیمار شد.
حالا حساب دستت اومد؟
بال و پرش شکسته شد
یعنی؟
دلش شکسته شد؟
یعنی دلش شکسته شد.
.
.
کبوتره روی درخته پیر نار
زیر سایه چنار
از درده بال و پر که نه
از درده عشق
تب کرد و مرد .
پ . ن : شاید تنها مختصه گروه سنی الف
*این روزهایم، پر است از شاید ،شاید هایه شایدی نه! شایدهایی دیگر.
*فرصت به نطفه بستنه بغض نمی دهم
در دم می بارم
شاید چون رگبار بهار ....تند و بی امان و کوتاه .
*غمگینم! نه آن غمی که در قیاس با خوشی یا خوشحالی بدتر باشد و نه آنی که خوبتر
غمگینم ...می فهمی؟ غمگین.
*مثل مورچه ای که آروم و بی آزار تو تابستون واسه زمستونش آذوقه جمع می کنه منم آذوقه جمع میکردم .حالا فصلش ، نوعه آذوقش زیاد مهم نیست . عمله جمع آوریه آذوقه اصل است... که سیلی آمد و نه آذوقه ام ، که ذهنم را برد. نفرین یا آفرین باد؟ شاید هم نفرین هم آفرین . شاید......
*مثل یه سنگه قدیمی یا کنده درختی کنار رودخونه توی یه جای خوش آب و هوا سکنی گزیده بودم. که دریا بی اجازه رودخونه رو و رودخونه بی اجازه منو هول (؟ه ح؟)داد و به دست موج سپرد....درسته که از طوفان باکم نیست، اما شاید این طوفان.....
*ماهی ای که از دسته همه سر میخوره؛ تو دستای لیزلیزیه تو سر نمی خوره.شاید عشق یعنی ماهی باشیو تو دستای لیزه یکی سر نخوری.
*مثلا چشم هایت که سوزگرفت و مثلایه ویزیت که شدی و مثلاشنیدی که ممکن است همراه باد خاکی اسیدی داخله چشمت شده باشد..فراش می پرسد چرا استریل روی چشمت گذاشتی ؟مگه چیزی ریخته توش؟ و تو می گویی اسید. شاید دوست داشتن یعنی مثلا قیافه ای که فراش به خود گرفت.
*هنوز به نشانه ها معتقدم درست به همان اندازه که به اکسیژن برای زندگی .شاید این زندگیه من است که سرتاسر نشانه باران است.
.
*شاید مثله موشی هستم که احساسه زرنگی میکنه و همیشه پیروز بوده و تو هیچ تله ای نیافتاده و همه رو جاخالی داده . که یهو یه تله میزارن جلوش .میگن: این با بقیه فرق داره ها.اگه بپری قدرته پروازه خیالتو می گیره....سر به راه می شی... ما چون دوست داریم می گیما .بپر .به خدا هیچ جای دنیا دیگه پیداش نمی کنی .بپر.
شاید از ترس /شاید از بیم فردا/شاید از هزار شایده دیگر این آخرین آماده باش بود که به خودم دادم و چشم هایم را بستم،برای پریدنی که نمی فهمم مفهومش را.
*زنان را از هر انگی که می زنند مبرا می دانم الا از حسادت حسادت حسادت
شاید هم انگ نیست همانطور که وقتی آب نخورند بدنشان اعلام تشنگی می کند چون حسادت نورزند بدنشان اعلام مردگی می کند.
*گلبولهای سفید به هر آنچه که عشق می خوانندش چنان واکنش نشان می دهد که در لحظه ورود آنچنان از پای درمیایی که شاید دیگر کمر راست نکنی . لنگر انداختنش ، به تخت نشستنش ، آن زمان است که از تو هیچ نمی ماند.فرموله عشق با تب و مصیبت و جنون و بیماری هم همچنان صادق است. شاید جالب است.
*از قله تا پریدن،تا پرواز؛ از ساحل تا اعماق؛ از امروز تا روز فقط ماله تو؛ از اینجا تا آنجایی که شاید فرقی با اینجا ندارد؛ از همیشه تا الان، تا، همیشه تا همیشه؛ تا همیشه ها ؛فاصله ایست . می خواهم به اندازه تمام این فاصله ها فریاد بزنم همیشه نبرد بین خیر و شر.اینبار نبرد خیر و خیر .خیر کثیر و خیر کثیر. این هم گونه ایست برای خود، شاید.
*شاید تو هم روز بیایی و اینجا را ورق بزنی .اما بدان برای ورق زدن من اصولی لازم است. نخست آنکه
نخست آنکه ،من بیدی هستم که به هر بادی می لرزم .به هر نسیمی حتی. به وزش آرام و ملایم هر نسیم.
*چه خوش گفت و چه خوب سیزده را مقدس کرد ، که هیچ کس لیاقته اشک های تو را ندارد ....نه من لیاقته اشک هایشان را داشتم و نه هیچ کس لیاقته اشک های من .نقش اشک؟ فاعل؟ مفعول؟ سره کاری؟ اشک فقط اشک است بی اینکه در قالب و جایگاه چیزی دیگر نشیند؟.گابریل عزیز! درست است که از تو زیاد نمی دانم ولی همینکه می دانم بس است برای دوست داشتنت.
*اصولا ،قبل تر ها بالای چشم های من ابرویی موجود نبود .الان ابرو زیاد دارم .شاید اگه خواهش کنی یکی زاپاس بهت دادم.شاید گفتم ، پررو نشوها.
* انسان با تعیین بعضی چیزها تاریخ انقضایی روی سرش می کوبد ، یا روی ته اش می کوبد .اکثرا اینطور است. شاید این هم تنها به اعتقاد من باشد. تنها من.
*آی شمایانی که هوا تاریک است سر کار می روید ،هوا تاریک است برمیگردید ،حتی جمعه ها هم. آیا در موقعیته ۱۸۰درجه اید یا۳۶۰؟هااااااااااان؟
* آی زندگی
هی من می گم هر چه پیش آید خوش آید هی واکنش نشون نمی دم هی تو جری تر شو بی چشم و رو تر شو ها .بیشتر فشار بیار بیار بیار
یه نیگا انداختی ببینی یه نقطه شدم
به گمانم ،یک روز بر طبق قوانینه خودت این پتانسیله ذخیره شده راتوی گوشت خالی می کنم. نه لج نمی کنم .شاید تنها اندیشه ای بود.
گوشت با منه؟
الان وقته خوابم گذشته میرم شاید تا جمعه بازاری بعد
سفیدتر از شیر ، خوبه . قبول . حتی سفیدتر از سفیدتر از شیر رو هم دوست دارم.
عسل ! شیرین تر از عسل؟ این یکی دیگه واقعا یه معظله.
چشمه ها تو بهار ،تو تابستون ،از دل سنگ می جوشند
جوش و خروش زیاده ،صدای قل و قل زیاده
تند و زیاد
هر آن امکانه تولده یه جریانه جدیده و اگه جریانات بزرگتر و زیادتر بشن هدایتی در کار نیست ،
یه مسیره فوریتیو واسه خودش انتخاب می کنه و میره
هر قل یه نوزاد....یه نو آب؟ .....یه مولود.
اما وقتی یه چشمه ثابته ، ساکته
خشک به نظر می رسه
لابد زمستونه!
نه
نه زمستون، نه نباریدنه بارونه ساله قبل ، نه یخ و سرما
هیچ کدوم به چشمه ربط نداره ،دسته چشمه نیست.
اگرم حکایته آدما مثله حکایته چشمه ها باشه،
من مطمئنم که دسته من نیست!
نام بازی: خاطرات
نام دعوت کننده: آرمان (فردای روشن)
تارخ تولد : ۸۷
بازیه یلدا که یه چیزی شبیه به این بود رو داشتیم ولی خوب از اونجایی که من دعوته هیچ کس رو رد نمی کنم پس بازی می کنیم (لازم به ذکره که در اینجا هیچ خط و نشونی نکشیدم برای دعوت به بازیه بعدی:) )
یه بار کلاس سوم راهنمایی بودیم امتحان نهایی داشتیم.معلممون گفته بود دوازده خط کمتر نشه ها. بعد ما رفتیم تو جلسه.انشا رو نوشتیم .مقدمه از حفظ شده ی مخصوص امتحان رو نوشتیم. خطمون رو درشت تر کردیم. دقیقا به خاطر داریم که کلمه بیشتر را به جای شیش تا دندونه هشت تا دادیم و از این قبیل .اما هیچ افاقه نکرد که نکرد.ذزه ای تامل کردیم و در آخر یه قال الائمه در بالای بالا اضافه کردیم و یک حدیث فی البداهه ساختیم زدیم تنگه انشا. قابله ذکره که یه مدتی هم تحمله عذاب وجدان می کردیم.
یه بار پنج سالم بود رفته بودیم ساری.داشتیم روبه روی مغازه ها سیر می کردیم که ناگاه یک عدد خانوم با قدی معمولی با چادری مشکی به سرعت از کنارمان ردشد و با شدت با من برخورد کرد و راهشو گرفتو رفت.منم دنبالش کردم شاید حدودا سی متر اونطرفتر رسیدم بهش با شدت خودمو بهش زدم پامو گذاشتم به فرار به سمت عقب(بماند که بازم احتمالا خودم بیشتر دردم اومده بود). تازه بابام داشت کشف می کرد من نیستم که دوباره به این طرف رسیدم.خدا می دونه این خاطره هر بار که یادم میاد چقد حال می کنم : دی
یه بار یه فیلمه ۳۶ تایی در دوربین انداختیم و به اتفاقه دختر خاله و داییه محترم در اشکاله مختلفه منگلیستی،هندی،دلقکی،عشوه ای و و و ... عکس گرفتیم در کوه و دشت و طبیعت و خانه و کاشانه .در آخر یه عکس به مرحله ظهور رسید و آن هم از عجایبه خلقت بود و بقیه جمیعا سوزید .سه تا عکس از چند تا درخت، پشته بومه کاه گلی و یه کامیون از فاصله بسیار دور ، آسمونه و یه منظره دیگه،رو هم افتاده بود که من هم در میانه این همه شی دیده می شدم معلوم نبود با چه قدرتی وسطه آسمون رویه پشته بوم چپه واستادم. روزی که عکسو دیدم از خاطره ترین روزام بود.
راهنمایی که بودیم کله مدرسمون شصتو خورده ای بودن. یک گروه بود که اشرار بود. که دوچرخه پیش نماز پنچر می کرد. زنگه تفریحا تو کوچه سپری می کرد .زنگه مردم رو به داخل یا پایین می کشید روش چسب می زد فرار می کرد. می رفت تو دفتر از مدیر تقاضای دیکشنری و توضیحه برخی لغاط و اصطلاحات می کرد و البته مدیر متعجبانه و متصبرانه جواب می داد ....هزارتا خاطره مرور شدا
سرعته بیش از حدم بسیار خاطره میافریند. یه بار یه اتاق بود که هیچ کس نباید به داخلش می رفت .بعد یه روز ما سرمان پایین بود نفهمیدم این همان اتاق است با سرعتی جت مانند داخل شده و در چشم بر هم زدنی رسیدیم به جایی که مخصوصه نشستن بود رفتیم بشینیم ملتفت شدیم اشتباه آمده ایم .نحوه خروج عمرا ذکر نمی شه وبعدا که واسه بچه ها تعریف کردیم و هزارتا ربسه رفتیم معلوم شد که خیلیا خواسته این اتفاق براشون بیافته اما همون دمه درگاه در سرعتگیرشون عمل کرده .من متاسفانه سرعت گیر ندارم،آی ضایع شدیم....یه روزم یه مراسم داشتیم . همه با ماشین رفتن من جا نبود پیاده اومدم (پیاده و سواره ربطی به سرعت نداشتا)البته خیلی نزدیک بود. رسیدم به دره مسجد حالا یه در دو در نبود که هزراتا در داشت همشم بسته بود .از یکی پرسیدم این دره اصلیه زنونس گفت آره .رفتم تو پرده رو کنار زدم ناگاه دیدم که زنی دارد به بچه خود شیر می دهد .نحوه خروج عمرا ذکر بشه :-"
یه کلاسی می رفتیم که بالاخره آخرشم نفهمیدیم این خانومه که پشته میز می شینه دقیقا چیکارس. یه روز خانومه گفتش: دخترم اینا فرمای جدیده از این به بعد ثبته نام جدید تو اینا باید باشه،من یه قسمتاییشو پر کردم بقیشو نمی دونم خودت پر کن. فرمو گرفتم یه بار نگاه کردم.نه. دوبار نگاه کردم .نه خیر ، خبری از اسم ما نبود . گفتیم خانوم مثل اینکه فرمو اشتباه دادین .اسم من که تو اینا نیس.گفت : نه درسته همین الان آخرش نوشتم .یه نگاه کردیم دوباره (سه باره؟)بعد به اتفاقه خانومه رفتیم رو هوا ..ها ها ها ها .فکر می کنید چی بود؟ یعنی کی بود؟ چپه می نویسم ... یلاهنون ایور :)))))....اینو گفتم یه چیز دیگه هم یادم اومد .یه بار سره کلاسه یه درسه تخصصی بودیم یکی که خیلی ادعاش می شد پا شد یه کتاب معرفی کنه گفت :کتاب فلان ، نویسنده الناز شاکر دوست .خوب دیگه چون خودتون می تونین ادامشو تصور کنین من نمی گم که ما و کلاس و استاد کجا رفتیم.
دوره زمونه گرونیه.دعوت کردن هم گرون تموم می شه پس بی خیال می شویم.
دستگاهی با قدرت مکش بسیار بالا و حجمی اندک بهش نزدیک می شه لوله باریکه دستگاه را جلوی گوشش می زارن .(یادش نمیاد که این عمل قبل از یه اپسیلون مانده به حالته هیپنوتیزم فرو رفتن یا بعد از خروج اپسیلونی از این مرحله براش اتفاق افتاده تنها مسئله مهم اینه که وضوحه حالته خواب یا بیداری بر اون مسلم نبوده .) دستگاه تمام محتویاته کله اش را به درون می مکد.
دستگاهی با قدرت مکش بسیار بالا و حجمی اندک بهش نزدیک می شه لوله باریکه دستگاه را جلوی گوشش می زارن .(یادش نمیاد که این عمل قبل از یه اپسیلون مانده به حالته هیپنوتیزم فرو رفتن یا بعد از خروج اپسیلونی از این مرحله براش اتفاق افتاده تنها مسئله مهم اینه که وضوحه حالته خواب یا بیداری بر اون مسلم نبوده .) دستگاه گرد و غبار ذهنش را به درون می مکد.
دو دستگاه با قدرت مکش و حجم زیاد روبه روی دو گوشش قرار می دهند اول یه دستگاه رو روشن می کنن محتویات کله همراه گرد و غبار ذهن به صورت دورانی ابتدا وارد یک دستگاه شده با جداره ها برخورد می کند و بعد که به نقطه ورودی می رسد و تنها در همین نقطه قدرته مکش کمتر از جاهای دیگر است دستگاه دوم می تواند محموله را به درون خود بکشد و به همین شکل .....
در فاصله ای که محموله در هیچ کدام از دستگاه ها نیست آزمایش شونده فرصت دارد تا به انتخابه مدله بعدی و همچنین مجهز کردنه خود به روش درست و به موقع خاموش کردن دستگاه بپردازد.

ترس گرایی
۱) حوزه فعالیت تلقین در زندگی؟
۲)آیا تلقین مثل ورود و خروج هوا به بدن (نوعی تنفس ) محسوب می شود؟
۳) آیا تلقین با ترس رابطه مستقیم دارد؟
۴)تر س با تلقین مثبت زیاد از بین می رود؟ یا تلقینه منفیه زیاد باعث ایجاد ترس می شود؟
۵)وقتی می ترسیم همه علائم عوض می شود یا وقتی علائم عوض شد شروع به ترسیدن می کنیم؟
۶)ترس عامل تلقین یا تلقین عامل ترس؟(چه کسی حرف اول را می زند؟)
۷)بی تردید جنسیت در ترس موثر است.حالا این جنسیت است که به محدوده تلقین سرک می کشد؟ یا تلقین که پا در کفش جنسیت می کند؟(البته جدا از آنجا که ترس جنسیتی محافظ به حساب میاید)
بعد نوشت : از چی بیشتر می ترسی؟
با یه مستطیل آبی شروع می شه ،[ وقتی دوربین به طرز خیلی عجیبی می افته روی ماشین ،تازه مشخص می شه مستطیل آبی آسمون بوده.]چند دقیقه خیابون ، پژو کوچک از دور ، یه قسمت از زمین سنگیه کنار و یک تکه از آسمان را می بینیم ،[ توی یه مسیر مستقیم و بدون اینکه زاویه دوربین عوض بشه .....سر پیچ صدا به تصویر اضافه می شه .دوربین داخله ماشین می ره و مثل یه شخص ثالثی که وجود نداره گاهی به راننده و بیشتر به دوستش نگاه می کنه .] به محض رد کردن پل دوم سرعت گرفتنه ماشین هم به طور وحشیانه ای شروع می شه .سرعت بیشتر و بیشتر و بیشتر ،یه جابه جایی کوچک،برخورد با در آهنین بزرگ ، صدایی مهیب، در مثل خمیر بازی به شکل جلوی ماشین در میاد ، فرمون می چرخه به راست، ماشین روی نیمه دوم در می ره ، دره اول پرت می شه روی چنتا زن [ همزمانی ، همه حوادث خیلی خیلی به هم نزدیکن و به شدت تند انجام می شه ، و تا قبل از به فکر رفتنه راننده در کمتر از ۵ ثانیه ] ماشین از نیمه دوم در و موزاییکایی که در زیرش چند ردیف چیده شده بودند و احتمالا برای دیگه نذریه دیگری بودند به عنوان سکوی پرش استفاده می کنه همچون شناوری ابتدا به پرواز درمیادو بعد سقوط می کنه روی یه عالمه بچه .[بالا و پایین رفتنه روی کله بچه ها حس می شه .]دوربین اینبار با هراس و لرزشه بیشتر ناگاه ۵ متر جلوی ماشین رو نشون می ده و روی چراغ های خونینه جلو اندکی مکث می کنه تا به بیننده تداعیه چشمانی خون آشام کند یا خون جلوی چشمها را گرفتن یا هر چه از این دست را گوشزد می کند. به جمعیت نزدیک می شود ، جمعیتی که به جای فرار کردن یا مات مانده اند یا حداکثر جیغ های نه چندان بلند می کشن با قربانی گرفتن چند دست و پا از جمعیت صدای آرامی میکند و ماشین بالاخره می ایستد.
دور بین داخله ماشین می رود و از فضای بیرونی دیگر ببینده هیچ نمی بیند ، صدایی تلفات را دو زن و ۵ بچه که درجا مرده اند و شماری .... اعلام می کند[ این صدا نه در سکانس های قبلی نه اینجا قبلا شنیده نشده احتمالا گوینده اخبار در سکانسه آخر باشد] . راننده درده شدیدی در کمر احساس می کند در حاله کشیدنه نفس عمیق دوربین هم از بینی اش وارد فضایی سیاه گاه با رگه های قرمز می شود و بعد بلافاصله از بینیه دوستش در اتاقه عمل بیرون میاد ... همه آدم های مرده رژه رونده ، دوسته به کما رفته ، دو پای فلج
با درده وحشتناکه راننده در ناحیه قفسه سینه و کمر به صحنه حادثه بر می گردیم. راننده دست در جیب می برد و چاقوی کوچک ناخن گیر را بیرون می کشد.
انتخاب
از بین گزینه های زیر فقط چهار تا را انتخاب کن.
۱)خدا خرمایی ۲)خرما خدایی ۳) خدا شکلاتی ۴)خرما گردویی
انتخاب+ان
از قدیم گفتن هر کی دلش پاک باشه ، زندگیش پاکه. خوب می دونی که من نه حوصله پاک کردنه این زندگی رو دارم نه وقتش رو! عجالتا اگه زحمتی نیست بیا این خرت و پرتات رو از تو دله ما وردار که قصد دارم غبارروبی ای کنم که بتوان زین بعد پشته گوش را هم دید.
انتخاب+ات
گل گل گل
گل از همه رنگ
شما که به سرت شامپو گلرنگ نمی زنی ، غلط می کنی تبلیغشو می کنی!
